من نائب الزیاره همه شما دوستان گلم در مدینه منوره هستم و برای همه شما دعا خواهم کرد فردا انشاالله قرار است بعد از محرم شدن به سوی خانه خدا مکه مکرمه اعزام بشویم باز ممنون از اینکه برای من در قسمت نظرات خودتون کامنت گذاشتید برای من هم شما دعا کنید من هم شما رو مطمئنا فراموش نخواهم کرد
مهربانتر ز دل عاشق مادر دل نيست
به دو گيتي چو دل صادق مادر دل نيست
دل پاكي طلبيدم كه كنم هديه به تو
هر چه گشتم به خدا لايق مادر دل نيست...

گاهی چون دریایی زیبا،انسان رابه شنا کردن وتحرک تشویق می کندوگاه طوفانهای مرگ زای آن آدمی را درکام خودغرق می کند."زندگی قصه عجیبی است"گاه چون گلستانی درمیان صحرای سوزان،گاه سرابی در انتهای کویری خشک،گاه انسان را عاشق می سازدوگاه معشوق، گاه چنان تورا ازدیگران جدا می سازد،که خودرادرمیان همه تنها احساس می کنی. تنها می سوزی وآب می شوی ودوباره زنده می شوی واین صدهابارتکرارمیشود... . براستی"زندگی قصه عجیبی است؟!"زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجردارد.وماهم حکم همان مرغ مهاجرراداریم!ویک روز چه زود یا دیر،ماهم مهاجرت خواهیم کرد.حتی اگرعمرنوح داشته باشیم.پس چه بهترتاهمدیگه روداریم باهم مهربان باشیم وبهترین جمله ای رو که میتونیم به هم هدیه بدیم همین یک واژه ساده است.دوستت دارم اون کسیکه همیشه در ذهن من هستی

به عاشقان بگوييد خود ساخته شوند نه خود باخته و عاشق کمال معشوق شوند نه جمالش که جمال به مويي بند است و کمال به خداوند

آرزو سرابی است که اگر نابود شود، همه از تشنگی خواهند مرد. اسکار وایلد .
ولی گر رود این سراب از میان *** بمیرند از تشنگی این و آن.
ولی میله هایش بود از طلا *** بر او، باشد آزادی، این ابتلا.
فردریک نیچه.
آنچه هست
برود مدح و تمجید خود پیشه کن *** به این تیشه ات ، قطع هر
ریشه کن.
بود آفت نیک بختی، همان *** عمل ، چاره سازت بود بی گمان.
· در پانزده سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و
گاهی اوقات پدران هم .
· در بیست سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی
اگر با مهارت انجام شود .
· در بیست و پنج سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن
یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت
ساعته، محروم می کند .
· در سی سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه،
قدرت زن .
· در سی و پنج سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که
انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد .
· در چهل سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن
نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این
است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم .
· در چهل و پنج سالگی یاد گرفتم که ده درصد از زندگی
چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و نود درصد آن
است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.
· در پنجاه سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و
پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است .
· در پنجاه و پنج سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با
مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .
· در شصت سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار
کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .
· در شصت و پنج سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از
عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل
دارد بخورد .
· در هفتاد سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن
کارتهای خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است .
· در هفتادوپنج سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند
نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه
گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود .
· در هشتاد سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت
قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .
· در هشتاد وپنج سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.
مرد جواني كه مي خواست راه روحاني را طي كند، به سراغ كشيشي در صومعه اسكتا رفت.
كشيش گفت: تا يك سال به هر كس كه به تو حمله مي كند، پولي بده.
تا دوازده ماه هر كس به جوان حمله مي كرد، جوان پولي به او مي داد. آخر سال، باز به سراغ كشيش رفت تا گام بعد را بياموزد.
كشيش گفت: به شهر برو و بريم غذا بخر.
همين كه مرد رفت، پدر خود را به لباس يك گدا در آورد و از راه ميان بر به كنار دروازه شهر رفت. وقتي مرد جوان رسيد، پدر شروع كرد به توهين كردن به او. جوان به گدا گفت: عالي است! يك سال تمام مجبور بودم به هر كس كه به من توهين كرد پول بدهم. اما حالا مي توانم مجاني فحش بشنوم،بدون آنكه يك پشيز خرج كنم.
پدر روحاني وقتي صحبت جوان را شنيد، رو نشان داد و گفت: براي گام بعدي آماده اي، چون ياد گرفته اي به روي مشكلاتت بخندي!
مکتوب از پائولو کوئیلو
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
سلام به دوستی که دوستش را از ته دل دوست دارد
و اشکارا با دوستش باده مستانه می خورد
و هراسی از منهیات ندارد
دلش را به ضیافت مهتاب می برد
و در شب تار خورشیدی می شود
که همه جای وجودش راروشن می کند
و من چنین دوستی را بهشت خود می دانم
و بهشت مگر رهایی نیست
و دوستم مرا از بدی ها و زشتی ها رها می کند
و جانم را به شربت شیرین دوستی شیرین می کند
و من دوستم را دوست دارم
که شادی را در من جاودانه کرده است
۲۰بارديدمت ۱۹بار بهت خنديدم
۱۸ بار به من اخم کردی ۱۷ بار از دستم خسته شدی
ولی من باز ۱۶ بار ديگرسعی کردم ۱۵جمله ی عاشقانه رو ۱۴ بار به ۱۳زبان
و ۱۲ لهجه و۱۱ روز روزی ۱۰ باربه کمک ۹ نفر به تو گفتم
اما تو ۸ بار قهر کردی ۷ بار سرتو از من برگردوندی ۶ بار برات مردم ۵ بار قربونت رفتم
۴ بار نازتو کشيدم تو ۳ بار ناز کردی و ۲ بار خنديدی و جونمو به لبم رسوندی
تا ۱ بار بگی دوستت دارم
یکی بود یکی نبود در روزگاری دور مردی بود که همه ی زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثل او به بهشت می رود هر چند بهشت برای این مرد چندان مهم نبود اما به هر حال به بهشت می رود
روح مرد بر دو راهی بهشت وجهنم ایستاده بود دربان نگاهی به اسامی کرد وچون اسم مرد را در میان بهشتیان نیافت او را به جهنم فرستاد زیرا جهنم هیچ نیازی به دعوت نامه یا کارت شناسایی نداشت و بدین ترتیب مرد در جهنم مقیم گشت
چند روز گذشت وابلیس با ناراحتی وخشم به دروازه ی بهشت رفت و گریبان مسئول مربوطه را گرفت وگفت:
این کار شما تروریسم خالص است !
مسئول مربوطه با حیرت از شیطان دلیل خشم او را پرسید و شیطان با خشم گفت :
آن مرد را به دوزخ فرستاده اید واز وقتی او آمده کار و زندگی ما را به هم زده از وقتی که رسیده به حرف های دیگران گوش می دهد در چشم های شان نگاه می کند و به درد و دل شان می رسد و با عشق آنان را می بوسد حالا هم دارند که با هم گفتگو می کنند همدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند
آخه !
دوزخ که جای این کارها نیست !
لطفأ این مرد را پس بگیرید !
پس به خاطر بسپار ! با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف در دوزخ افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند

پاک آمده ام و پاک باید بروم
آخر که شوم هلاک باید بروم
من منکر راز آفرینش نشوم
خاک آمده ام و خاک باید بروم
برای دیدن بقیه عکسها برید ادامه مطلب فقط خواهش میکنم نظر یادتون نره
كوهنوردي ميخواست به قلهای بلندی صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشتهام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بيترديد از فراز كيلومترها ارتفاع.
گفت: خدايا نميتوانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نميتوانم.
دیروز و امروز من بهترین خبر زندگیم یعنی سفر به خانه خدا رو شنیدم خدا کنه هر کی آرزو داره که به خونه خدا چند روزی مهمون باشه به آرزوش برسونه فقط دوستای گلم به همون خونه خدا که اگه قسمت بشه و برم یک کمی همت میخواد با یکم دل صاف و ساده فقط همین . بخدا با یک دل پاک و با دو رکعت نماز عشق میشه از خدا همه چی خواست حالا اعتقاد من این هست و به این هم اعتقاد دارم که اگه از خدا چیزی خواستی و اون به تو نداد مطمئن باش چیزه بهتر از اون میخواد بهت بده یا حتما مصلحتی تو اون چیزی که میخواستی بوده است
لیلی و مجنون
بی شک بارها نام لیلی مجنون را شنیده ومی خواهید بدانید داستان دلدادگی این دو چیست که اینقدر بر سر زبان هاست وحتی ضرب المثل کوی وبرزن شده است . می خواهم خیلی خلاصه داستان را بیان کنم هر چند شما دوستان عزیز استاد مایید . امیدوارم طوری بیان کنم که در اخر معلوم شود لیلی زن بود یا مرد!
لیلی ومجنون نام یکی از منظومه های نظا می گنجوی شاعر بزرگ ایران است .
لیلی دختری زیبا از قبیله عامریان بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب . نام اصلی او قیس بود و بعد از آشنایی با لیلی او را مجنون یعنی دیوانه خواندند چرا که او دیوانه بار دور کوه نجد که قبیله لیلی در آنجا بود طواف می کرد. قیس با لیلی در راه مکتب آشنا شد و این دو شیفته یکدیگر شدند. ابتدا عشقشان مخفی بود اما از آنجا که قصه دل را نمی توان مخفی نگاه داشت ،رسوای عالم شدند قصه دلدادگی ان دو به همه جا رسید .
پدر لیلی مردی بود مشهور و ثروتمند و چون بعضی از(( رجال امروزی!)) حاضر نبود دخترک زیبای خود را به فرد بی سر و پایی چون قیس دهد که تنها سرمایه اش یک دل عاشق بودو بس .
پدر مجنون به خواستگاری لیلی رفت اما نه تنها پدر لیلی بلکه همه قبیله عامریان با این وصلت مخالفت کردند
مجنون چون جواب رد شنید زاری ها و گریه ها کرد ولی دست بردار نبود قبیله لیلی قصد آزار او را کردند و او گریخت .مجنون حتی شخصی به نام نوفل را به خواستگاری لیلی فرستاد اما سودی نداشت . بعدها لیلی را به مردی از قبیله بنی اسد دادند البته بر خلاف میل لیلی، نام این مرد ابن سلام بود عروسی مفصلی بر گزار شد پدر لیلی از خوشحالی سکه های زیادی بین حاضران تقسیم کرد در اولین شب زفاف ابن سلام سیلی محکمی از لیلی نوش جان کرد .
مردی خبر این ازدواج را به مجنون رسانید و خود بهتر میدانید در ان موقع چه حالی به مجنون عاشق و بی دل دست داد ، غم مرگ پدر نیز پس از چندی به آن اضافه شد . لیلی نیز دل خوشی از ابن سلام نداشت و به زور با او سر می کرد تا اینکه ابن سلام بیمار شد وپس از مدتی جان سپرد و لیلی در مرگ جان سوز او به سوگ نشست!! . این خبر را به مجنون رساندند ، مجنون دو تا پا داشت دو تای دیگر هم غرض گرفت و به دیدار لیلی شتافت شاید می خواست شریک غم لیلی پدرش باشد !
سرتان را درد نیاورم این دو مدتی در کنار هم بودند واز عشق هم بهره ها بردند ولی افسوس که دیری نپایید که چراغ عمر لیلی زیبا روی خاموش شد و مجنون تنهای تنها شد . قبر لیلی را از مجنون مخفی ساختند ولی مجنوناز خدا خواست او را به لیلی برساند و گفت اینقدر می گردم واینقدر خاکها را می بویم تا بوی لیلی را حس کنم و چنین کرد تا قبر دلداده خود را یافت . مجنون بر سر قبر لیلی انچنان گریه و زاری کرد تا به او پیوست و او را در کنار لیلی دفن کردند و این دو دلداده عاشق بار دیگر در کنار هم آرمیدند .

یک سری از عکسهای عاشقانه دیگه هم برای خودم و هم برای اونهایی که عاشقند و پای عشق خودشون برای همیشه میمونند حتی اگه از عشق خودشون بی وفایی ببیند در ضمن برای مشاهده عکسه ادامه مطلب رو بزنید و خواهشا نظر یادتون نره
فقط نظر یادتون نره
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
برین ادامه مطلب هم یک سری بزنین فکر کنم ضرری نداشته باشه
يك زن چيزي جز شوهرش نمي خواهد ولي وقتي كه به او رسيد همه چيز
.
ميخواهد.
.
.
- زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر مي گويند تا در
.
حفظ آن شريك باشند.( فئودور داستايوسكي )
.
.
- زنها مثل ماهي هستند.بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است.
.
( ولتر)
.
.
- زن اگر موافق باشد رحمت الهي است والا بلاي آسماني.( روشني )
.
.
- اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند و زنان گذشته
.
را بخاطر مي آورند.
.
.
- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را
.
ميبيند.عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.( گرابه )
.
.
- زنهايي كه سر پيري مقدس و مؤمن ميشوند چيزي را به خدا تقديم مي كنند كه
.
از بخشيدن آن به شيطان شرم دارند.
.
.
- زبان زن به منزله شمشير اوست.هميشه آن را بكار ميبرند تا زنگ نزند
.
.
- چنين است طبيعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داري و چو دوستش نداري
.
دوستت دارد. (ميگوئل بوفلر )
.
.
- شاهراه موفقيت پر است از زنهايي كه شوهران خويش را به پيش ميبرند. (توماس دوار )
.
.
- زنها پنجاه برابر بيشتر به ازدواج اهميت ميدهند تا به منصب وزارت.
.
.
- زن گردنبند است.دقت كن چه چيزي را به گردن ميآويزي. (امام جعفر صاذق)
.
.
- مردان آفريننده كارهاي بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان. (رومن رولان)
.
.
- دو چيز را دوست دارم و نميخواهم آني از آن منفك شوم.زن و عطر را. (حضرت
.
محمد (ص))
.
.
- زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري بدان
.
كه درون آنها جاي گرفتهاي. (رو شفوكو)
.
.
- من زني را كه از خانه براي شكايت از شوهرش بيرون ميآيد دشمن دارم (حضرت
.
محمد (ص))
.
.
- آسياب و ساعت و زن هميشه نيازمند تعمير هستند. (پروربس )
.
.
- نه گفتن زن به معني پاسخ منفي نيست. (اس - پي - سيدني )
.
.
- زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان مي كنند.اما مردان بهتر از زنان اميال خود را
.
كنترل مي كنند. (ريچارد استل )
.
.
- به قول قديمي ها : زن بلاست ولي هيچ خونه اي بي بلا نباشه
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد
.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی .
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم،
کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی
مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون
بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند
تو مثل راز
هرگز
يادم نميره لحظه هاي با تو بودن را هرگز يادم نميره لحظه اي كه لب روي لب هام ميگذاشتي و به من طراوت مي بخشيدي هرگز لحظه هايي كه تو رو زير آب مي بردم و باهات آب بازي مي كردم يادم نميره هرگز از خاطرم نميري ليوان شكستهي من!!!!!!! آخه چرا شكستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟