تبليغاتX
در دلم آشوبی به پاست

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم * * * که چرا غافل  از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ * * * به کجا میروم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا * * * یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی است، یقین میدانم * * * رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک * * * دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست * * * به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او میشنود آوازم؟ * * * یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟ * * * یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی * * * یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد * * * از سرعربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم * * * آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود میگویم * * * تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی * * * والله این قالب مردار، به هم در شکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 16:33  توسط حاج وحید   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:7  توسط حاج وحید   | 

علی علیه السلام تنهاست!

چه كسی تنها نیست؟

كسی كه با همه و در سطح همه است.

كسی كه رنگ زمان به خود می‌گیرد.

احساس خلأ مربوط به روحی است كه آنچه در این جامعه و زمان و در این ابتذال روزمرگی وجود دارد نمی‌تواند سیرش كند.

و لذا آن همه یاران، آن همه همرزمان، آن همه نشست و برخاست با اصحاب پیامبر، هیچ كدام برای علی علیه‌السلام تفاهمی به وجود نیاورده است.

رنج بزرگ یك انسان این است كه عظمت او و شخصیت او در قالب فكرهای كوتاه، در برابر نگاه‌های پست و پلید، و احساس او در روح‌های بسیار آلوده و اندك و تنگ قرار گیرد.

هیچ كدام از آنها در سطح او نیستند.

می‌خواهد دردش را بگوید،

حرفش را بزند،

گوش نیست، دلی نیست، و فهمی نیست تا بفهمد.

رنج بزرگ یك انسان این است كه عظمت او و شخصیت او در قالب فكرهای كوتاه، در برابر نگاه‌های پست و پلید، و احساس او در روح‌های بسیار آلوده و اندك و تنگ قرار گیرد.

نیمه شب به طرف نخلستان می‌رود، آنجا هیچ كس نیست، مردم راحت آرمیده‌اند، هیچ دردی آنها را در دل شب بیدار نگاه نداشته است، و این مرد تنها،‌ كه روی زمین خودش را تنها می‌یابد، با این زمین و این آسمان بیگانه است، و فقط رسالت و وظیفه‌اش، او را با جامعه و این شهر پیوند داده است. ولی وقتی به خودش برمی‌گردد می‌بیند كه تنهاست.

شبانه به نخلستان می‌رود، و باز برای این كه ناله او به گوش هیچ فهم پلیدی و هیچ نگاه آلوده‌ای نرسد، سر در حلقوم چاه فرو می‌كند و می‌گرید.

این گریه از چیست؟؟!

افسوس كه گریه او یك معما برای همه است، زیرا حتی شیعیان او نمی‌دانند علی چرا می‌گرید.

از این كه خلافتش غصب شده؟!

از این كه فدك از دست رفته؟!

از این كه فلانی روی كار آمده؟!

از این كه او از مقامش ... ؟!

از این كه همسرش را...؟، از این كه...؟، از...؟!

علی علیه السلام در طول تاریخ تنها انسانی است كه در ابعاد مختلف و حتی متناقض كه در یك انسان جمع نمی‌شود قهرمان است. چنین انسانی و در چنین سطحی معلوم است كه در دنیا تنهاست. چنین انسانی در جامعه‌اش و در برابر یاران هم‌رزمش كه عمری را در راه عقیده كار كرده‌اند، با پیامبر صادقانه شمشیر زده‌اند، اما در اوج اعتقاد و ایمان و اخلاصشان به پیامبر و اسلام، قبیله و تعصبات قومی را فراموش نكرده‌اند، مقام را آگاهانه و یا ناخودآگاهانه نتوانسته‌اند از یاد برند و نماد اخلاص مطلق و یك دست- همچون علی علیه السلام - شوند، تنهاست

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 15:16  توسط حاج وحید   | 

روزهاست که در بیایبان غفلت و گمراهی گم شده ام . دنیا با همه زرق و برق دروغینش با همه پوچی و تو خالی بو دنش با همه زیان های مرگبارش دنبالم میکند و شیطان به طمع گوهر گران سنگ  وجودم برایم دندان تیز کرده به هزار حیله و مکر .هزار دام بلا برایم گسترده است و نفس سرکشم غافل از همه دام ها و بلاها و بی خبر از همه دروغ ها و حیله ها به طمع زرق و برق پوچ دنیا عنان گسیخته پیش میرود و مرا به خاک میکشد .

در این بیابان غفلت و گمراهی نه دستم به  آب مهر و احسانی میرسد و نه چشمم به روزنه امیدی روشن میشود درمانده از گناه ، وامانده از پوچی ها و بی خبری ها ، از نگاههای بی هدف از حرف های بی معنی ، خسته از رنگ هایی که بوی تو را نمیدهد از سحر هایی که نور آبی یاد تو آسمان را فرا نمیگیرد .

  ::. ای تنها امید امیدواران .::

 توان بازگشت از گناه را ندارم مرا قدرت مقابله با طوفان فریبکاری دنیا و اغوای شیطان نیست  . به حرمت این ماه مبارک دستم را بگیر . به ناچیزیم رحم کن . ناتوانیم را ببین و مددم کن . عجزم را بنگر و یاریم رسان.

 ::. مهربانا .::

 در این بهار پر طراوت قر آن . در این ماه مهر و رحمت به سوی تو گریخته ام . ای پناه دل های خسته  به سوی تو گریخته ام از نگاه های پر از گناه که بر زمین دوخته نمیشود و قلب ها را از هرچه ایمان خالی میکند و جان ها را از هرچه سپیدی است به سیاهی میکشاند .

 ::. لطیفا .::

 حال که به میهمانی ات دعوتم نمودی دلم را نیز به جز از یادت از هر یادی خالی کن . زبانم را جز به شکرخودت از هر سپاسی باز دار . اعضایم را جزبه طاعت خودت از هر طاعتی نگه دار . چشم دلم را از آنچه در مسیر غیر عشق توست کور ساز و به نور خودت روشن کن . از عشق و بندگی دو بال پروازم ده تا سرگشته از هر چیز به سوی تو پرواز کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:49  توسط حاج وحید   | 

رو به روی کعبه نشسته­­ام... اصلا نمی­دانم خوابم یا بیدار!  این خانه دارد همه نظام فکری­ام را بهم می­ریزد... با این خانه احساس بیگانگی می­کنم، اصلا انگار نه انگار که سالها به سویش نماز خوانده­ام... باید تکلیفم را با این خانه روشن کنم... چه رابطه­ای است بین من، این خانه و خدایم؟

 

گفتم که دلم هست به پیش تو گرو

دل باز ده آغاز مکن قــصه نـــو

افشاند هزار دل ز هر طره زلف

گفتا که دلت بجوی و بردار و برو

در این جمعیت که دور کعبه در گردش هستند، آدمهایی که کنارشان نشسته­ام و رو به کعبه با سوز و آه اشک می­ریزند، میلیونها آدمی که به این سو نماز می­خوانند، اصلا من کیستم؟ آیا مرا اینجا،این گوشه، میان اینهمه شلوغی می­بیند؟  آیا میان اینهمه هیاهو صدایم را می­شنود؟

 

 چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجـــا عیــش نهـــان با رند بازاری کــند

 در مسجدالحرام نشسته­ام و چون بادیه نشینی که به مهمانی بزرگان دعوت شده و آداب آن را نمی­داند به گوشه­ای پناه برده­ام.  عده زیادی زیادی درحال طواف گرد کعبه هستند، برخی نماز می­خوانند و عده­ای قران.  دیگران با اشک چشم به کعبه نگاه می­کنند ... من به این سفره رنگارنگ نگاه می­کنم، اما جرات دست درازی به آن را ندارم.   ناباورانه نگاه می­کنم و اشک می­ریزم، در این شلوغی با او حرف زدن حس غریبی دارد... همیشه من بودم و اتاقم و او که میهمان پنجره­ام می­شد هر شب. 

 

  کعبه منم قبله منم سوی من آرید نماز

  کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

انگار صاحبخانه شرم حضور را با لطف و مهربانی­اش از بین برد... حالا من هم وارد مهمانی شدم...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:14  توسط حاج وحید   | 

 

برف یک کودک است.

مرگ یک کودک است.

عشق نیز یک کودک است.

مرگ نیز مانند عشق موجب حیرتی سفید رنگ میشود. همان حیرتی که میگویی:

تنها علت جداییمان خواهد شد!

عشق مانند برف و مرگ مانند عشق تب دوران کودکی را در ما زنده نگه میدارد.

مرگ عشق و برف بیرون از محدوده ی زمان ما را

شیفته خود می سازد.

همه ی ما در برابر برف عشق و مرگ مانند کودکان می شویم.

و من می ستایم مرگ را!!!

این تنها علتی را که ناگزیر به پذیرفتنش هستم در غیاب تو و تو

در غیاب من!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:8  توسط حاج وحید   | 


بر گرفته از کتاب حضرت مهدى عليه السلام فروغ تابان ولايت

مؤ لف محمد محمدى اشتهاردى


شيخ حر عاملى رحمه اللّه از بزرگان اصحاب نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام فرمود

((شبى كه حضرت قائم (عج ) در آن متولد شد، هيچ نوزادى در آن شب متولد نمى شود مگر اينكه مؤ من خواهد شد، و اگر در سرزمين كفر متولد گردد، خداوند او را به بركت امام مهدى (عج ) به سوى ايمان منتقل مى سازد.))(5) در نيمه شعبان زيارت حضرت امام حسين عليه السلام و همچنين زيارت امام زمان عليه السلام مستحب است ، امام صادق عليه السلام فرمود

((شب نيمه شعبان بهترين شب بعد از شب قدر است و خواندن دو ركعت نماز در شب نيمه شعبان بعد از نماز عشاء مستحب است ، در ركعت اول بعد از حمد، سوره كافرون و در ركعت دوم بعد از حمد سوره توحيد خوانده شود)).(6) غسل و شب زنده دارى و عبادت در اين شب بخصوص فضائل بسيار دارد، اين شب در نزد خدا چنين مقامى دارد كه ولايت با سعادت امام زمان عليه السلام در سحرگاه اين شب واقع شده و بر عظمت و رونق آن افزوده . ضمنا رواياتى آمده كه نيمه شعبان همان شب قدر و تقسيم ارزاق و عمرها است ، و در بعضى از اين روايات است شب نيمه شعبان شب امامان عليهم السلام است و شب قدر شب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله است . از جمله فضائل اين شب اينكه ، از شبهاى مخصوص زيارت امام حسين عليه السلام است كه صد هزار پيامبر (صلواة اللّه عليهم ) آن حضرت را در اين شب زيارت مى كنند. از نمازهاى مستحبى كه در اين شب وارد شده دو ركعت نماز است كه در هر ركعت بعد از حمد صد بار سوره توحيد خوانده مى شود. نقل شده

رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمود

شب نيمه شعبان در خواب ديدم جبرئيل بر من نازل شد و فرمود

اى محمد

اى محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم در چنين شبى خوابيده اى ؟ گفتم

اين شب چه شبى است ؟ فرمود

شب نيمه شعبان است برخيز، مرا بلند كرد و به بقيع برد، و سپس ‍ فرمود

سرت را بلند كن زيرا در اين شبها درهاى رحمت خدا در آسمان بروى بندگان باز است ، همچنين در رضوان ، در آمرزش ، در فضل ، در توبه ، در نعمت ، در جود و سخاوت ، در احسان باز است ، خداوند به عدد پشمها و موهاى چرندگان در اين شب گنهكاران را آزاد مى كند، پايان عمرها در اين شب ، تعيين مى گردد، رزق هاى يكسال در اين شب تقسيم مى شود و حوادث يكسال در اين شب معين مى گردد. اى محمد! كسى كه اين شب را با تكبير و تسبيح و تهليل و دعا و نماز و قرائت قرآن و اطاعت و خضوع و استغفار بسر برد، بهشت منزل و سراى او است ، و خداوند گناهان گذشته و آينده اش را مى آمرزد... اى محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم اين شب را احياءدار و به امت خود دستور بده آنها نيز اين شب را احياء بدارند، و با عمل به سوى خدا تقرب جويند، چرا كه اين شب شبى شريف است . از اعمال اين شب ، خواندن دعاى كميل در سجده است روايت شده كه كميل گويد ديدم على عليه السلام اين دعا را در شب نيمه شعبان در سجده خواندند. در مورد زيارت امام حسين عليه السلام در اين شب بخصوص در صورت امكان در كنار قبرش ، آمده هر كه بشناسد امام حسين عليه السلام را و شهادت او و هدف شهادتش را كه موجب نجات امت گرديد و وسيله و راهگشائى براى رسيدن به فوز عظيم شد (خلاصه اينكه عبادتش در اين شب از روى توجه و علاقه و معرفت خاص باشد) آنگونه خويشتن را در برابر خدا خاضع نمايد كه شايستگى آن را دارا مى باشد و نيز از خدا خواسته هاى شرعيش را تقاضا كند.(7)


پي نوشتها

5- توضيح المقاصد شيخ بهائى ، صفحه 532.

6- اثباة الهداة جلد 7، صفحه 162.

7- اقتباس از كتاب المراقبات ، نوشته عالم ربانى و عارف صمدانى ، مرحوم حاج ميرزا جواد تبريزى صفحه 79 به بعد (دعاها و نمازهاى ديگرى نيز ذكر شده به اين كتاب مراجعه شود.)


بی تو ای صاحب زمان

بی قرارم هر زمان

 از غم هجر تو، من دل خسته ام

 همچو مرغی بال و پر بشکسته ام

 کی شود آیی ، نظاره بر دل اندازی تو یارا؟؟؟؟؟

 بر دل خسته تو دمسازی یارا

 دِه مدال دیده بانی ز عنایت

 به من   از مهر و عشق بازی خدایا

 یاابن الحسن آقا بیا

 ای تو شور عشق من، روشنی انجمن

 بی تو در دام بلا افتاده ام

 بر تو یارا جان و دل را داده ام

 از فراق تو شده حال من خسته؛ پریشان

 کِی میایی منجی و سلطان امکان؟؟؟؟؟

 عقده ها را وا کنی با یک نگاهی  نور یزدان

 بین چه کرده با دل من سوز هجران!!!!!

 یاابن الحسن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 18:24  توسط حاج وحید   | 

سلام عرض میکنم خدمت دوستان گلم

اولا خیلی خوشحالم و خدا رو شاکرم که دوستای مهربون و گلی مثل شما رو دارم که هیچوقت من رو تنها نگذاشتید این رو مطمئن باشین که من هم شما رو فراموش نکردم حتی در زیارتی که خداوند به من لطف کرد که چند صباحی مهمون پیامبر بزرگ اسلام ودخت نبی اکرم حضرت زهرا و امام حسن مجتبی و امام سجاد و امام محمد باقر و امام جعفر صادق باشم از وقتی یادم میاد آرزو داشتم به اینکه خدایا نمیخوام وقتی پیر شدم من رو مهمون خودت بکنی من دوست دارم وفتی جوان هستم بیام به زیارت خونه خودت دوست دارم تا دلم جوان است بیام و دلم میخواد وقتی از روی نادانی کاری میکنم خودت این کار من رو حساب نادانی و جوانی من......من این رو باز یادآور بشم برای اینکه بخواد اونجا قسمتت بشه فقط باید یک دل پاک و بی ریا داشته باشی و واقعا اونجا رو دلت بخواد این رو هم نگو که من گناهکارم چون اگه رو حساب گناه و گناه کاری باشه من از همه شما گناهکارترم ولی این رو میدونم من هر چقدر هم گناهکار باشم یکی که از رگ گردن هم به من نزدیک تره که میگه بنده من در توبه به روی تو همیشه بازه میگه تو توبه کن من تو رو ببخشم یکی هست میگه تو دعا کن من برآورده سازم (ادعونی استجب لکم ).

ویک چیز دیگه البته این نظر خودمه خدا نوکر من و شما نیست که بگی خدا فلان چیز رو به من بده و اون هم بده من خودم رو میگم چند بار از جلوی مسجد رد شدم و صدای اذان رو شنیدم که میگه بشتابید به سوی نماز اما من بی اعتنا از اونجا رد شدم مثل اینکه با من و شما نیست حالا من باید چه طوری انتظار داشته باشم که خداوند من هر چی میگم گوش بده و برآورده سازد؟

توبه رو خدا برا همین کار گذاشته یعنی راه فرار از گناهان یعنی دوری از گناه کردن


دختران روستا به شهر فكر مي كنند.دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند.مردان كوچك به

آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند.مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان كوچك مي ميرند.


پروردگارا كدامين پل در جاي جهان شكسته است كه هيچكس به خانه اش نمي رسد؟؟؟




+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:20  توسط حاج وحید   | 

سلام خدمت دوستان گلم

من نائب الزیاره همه شما دوستان گلم در مدینه منوره هستم و برای همه شما دعا خواهم کرد فردا انشاالله قرار است بعد از محرم شدن به سوی خانه خدا مکه مکرمه اعزام بشویم باز ممنون از اینکه برای من در قسمت نظرات خودتون کامنت گذاشتید برای من هم شما دعا کنید من هم شما رو مطمئنا فراموش نخواهم کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:32  توسط حاج وحید   | 

 مهربانتر ز دل عاشق مادر دل نيست

به دو گيتي چو دل صادق مادر دل نيست

دل پاكي طلبيدم كه كنم هديه به تو
 
هر چه گشتم به خدا لايق مادر دل نيست...


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:6  توسط حاج وحید   | 

کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء مي‌كنند انسان‌هاي منطقي هستند

كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند

كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي‌كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند

كساني كه از خطوط افقي استفاده مي‌كنند انسان‌هاي منظّم هستند

كساني كه با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اند

كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند

كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را در فاميل برتر مي‌دانند

كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت هستند

كساني كه اسمشان را مي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند شخصيت خود را نشناخته‌اند

كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند ، كساني هستند كه مي‌خواهند به قله برسند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:52  توسط حاج وحید   | 

گاهی چون دریایی زیبا،انسان رابه شنا کردن وتحرک تشویق می کندوگاه طوفانهای مرگ زای آن آدمی را درکام خودغرق می کند."زندگی قصه عجیبی است"گاه چون گلستانی درمیان صحرای سوزان،گاه سرابی در انتهای کویری خشک،گاه انسان را عاشق می سازدوگاه معشوق، گاه چنان تورا ازدیگران جدا می سازد،که خودرادرمیان همه تنها احساس می کنی. تنها می سوزی وآب می شوی ودوباره زنده می شوی واین صدهابارتکرارمیشود... .  براستی"زندگی قصه عجیبی است؟!"زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجردارد.وماهم حکم همان مرغ مهاجرراداریم!ویک روز چه زود یا دیر،ماهم مهاجرت خواهیم کرد.حتی اگرعمرنوح داشته باشیم.پس چه بهترتاهمدیگه روداریم باهم مهربان باشیم وبهترین جمله ای رو که میتونیم به هم هدیه بدیم همین یک واژه ساده است.دوستت دارم اون کسیکه همیشه در ذهن من هستی     

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:56  توسط حاج وحید   | 

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:6  توسط حاج وحید   | 

به عاشقان بگوييد خود ساخته شوند نه خود باخته و عاشق کمال معشوق شوند نه جمالش که جمال به مويي بند است و کمال به خداوند

آرزو سرابی است که اگر نابود شود، همه از تشنگی خواهند مرد. اسکار وایلد .


بود آرزو بی گمان چون سراب *** فریبد تو را، اندر آن نیست آب


ولی گر رود این سراب از میان *** بمیرند از تشنگی این و آن.

آزادی زن این است که در قفسی زندانی شود، ولی میله های آن از طلا باشد. ارنست ایبسز .


اگر زن بود در درون قفس *** که نتواند آسان کشیدن نفس


ولی میله هایش بود از طلا *** بر او، باشد آزادی، این ابتلا.

آسان ترین راه برای از بین بردن افتخارات، خودستایی است.

فردریک نیچه.


چو خواهی دهی زود و آسان زدست *** ز سرمایه ی افتخار،

آنچه هست


برود مدح و تمجید خود پیشه کن *** به این تیشه ات ، قطع هر

 ریشه کن.

آفت خوش بختی آرزوهای دور و دراز است. راک لو.


حذر بایدت ز آرزوی دراز *** چو کمتر شود این در بسته باز


بود آفت نیک بختی، همان *** عمل ، چاره سازت بود بی گمان.

· در پانزده سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و

 گاهی اوقات پدران هم .

· در بیست سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی

 اگر با مهارت انجام شود .

· در بیست و پنج سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن

 یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت

ساعته، محروم می کند .

· در سی سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه،

 قدرت زن .

· در سی و پنج سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که

انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد .

· در چهل سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن

نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این

است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم .

· در چهل و پنج سالگی یاد گرفتم که ده درصد از زندگی

چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و نود درصد آن

 است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.

· در پنجاه سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و

پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است .

· در پنجاه و پنج سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با

مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .

· در شصت سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار

کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .

· در شصت و پنج سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از

عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل

 دارد بخورد .

· در هفتاد سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن

کارتهای خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است .

· در هفتادوپنج سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند

 نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه

 گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود .

· در هشتاد سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت

قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .

· در هشتاد وپنج سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:38  توسط حاج وحید   | 

مرد جواني كه مي خواست راه روحاني را طي كند، به سراغ كشيشي در صومعه اسكتا رفت.

كشيش گفت: تا يك سال به هر كس كه به تو حمله مي كند، پولي بده.

تا دوازده ماه هر كس به جوان حمله مي كرد، جوان پولي به او مي داد. آخر سال، باز به سراغ كشيش رفت تا گام بعد را بياموزد.

كشيش گفت: به شهر برو و بريم غذا بخر.

همين كه مرد رفت، پدر خود را به لباس يك گدا در آورد و از راه ميان بر به كنار دروازه شهر رفت. وقتي مرد جوان رسيد، پدر شروع كرد به توهين كردن به او. جوان به گدا گفت: عالي است! يك سال تمام مجبور بودم به هر كس كه به من توهين كرد پول بدهم. اما حالا مي توانم مجاني فحش بشنوم،‌بدون آنكه يك پشيز خرج كنم.

پدر روحاني وقتي صحبت جوان را شنيد، رو نشان داد و گفت: براي گام بعدي آماده اي، چون ياد گرفته اي به روي مشكلاتت بخندي!

مکتوب از پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 21:2  توسط حاج وحید   | 

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

        «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:11  توسط حاج وحید   | 

سلام به دوستی که دوستش را از ته دل دوست دارد

و اشکارا با دوستش باده مستانه می خورد

و هراسی از منهیات ندارد

دلش  را به ضیافت مهتاب  می برد

و در شب تار خورشیدی می شود

که همه جای وجودش راروشن می کند

و من چنین دوستی را بهشت خود می دانم

و بهشت مگر رهایی نیست

و دوستم مرا از بدی ها و زشتی ها رها می کند

و جانم را به شربت شیرین دوستی شیرین می کند

و من دوستم را دوست دارم

که شادی را در من جاودانه کرده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:59  توسط حاج وحید   | 

۲۰بارديدمت ۱۹بار بهت خنديدم

 ۱۸ بار به من اخم کردی ۱۷ بار از دستم خسته شدی

 ولی من باز ۱۶ بار ديگرسعی کردم ۱۵جمله ی عاشقانه رو ۱۴ بار به ۱۳زبان

و ۱۲ لهجه و۱۱ روز روزی ۱۰ باربه کمک ۹ نفر به تو گفتم

 اما تو ۸ بار قهر کردی ۷ بار سرتو از من برگردوندی ۶ بار برات مردم ۵ بار قربونت رفتم 

۴ بار نازتو کشيدم تو ۳ بار ناز کردی و ۲ بار خنديدی و جونمو به لبم رسوندی

 تا ۱ بار بگی دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:54  توسط حاج وحید   | 

یکی بود یکی نبود در روزگاری دور مردی بود که همه ی زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثل او به بهشت می رود هر چند بهشت برای این مرد چندان مهم نبود اما به هر حال به بهشت می رود

روح مرد بر دو راهی بهشت وجهنم ایستاده بود دربان نگاهی به اسامی کرد وچون اسم مرد را در میان بهشتیان نیافت او را به جهنم فرستاد زیرا جهنم هیچ نیازی به دعوت نامه یا کارت شناسایی نداشت و بدین ترتیب مرد در جهنم مقیم گشت

چند روز گذشت وابلیس با ناراحتی وخشم به دروازه ی بهشت رفت و گریبان مسئول مربوطه را گرفت وگفت:

این کار شما تروریسم خالص است !

مسئول مربوطه با حیرت از شیطان دلیل خشم او را پرسید و شیطان با خشم گفت :

آن مرد را به دوزخ فرستاده اید واز وقتی او آمده کار و زندگی ما را به هم زده از وقتی که رسیده به حرف های دیگران گوش می دهد    در چشم های شان نگاه می کند و به درد و دل  شان می رسد و با عشق آنان را می بوسد حالا هم دارند که با هم گفتگو می کنند    همدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند

         آخه !

دوزخ که جای این کارها نیست !

لطفأ این مرد را پس بگیرید !

پس به خاطر بسپار ! با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف در دوزخ افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:26  توسط حاج وحید   | 

 

پاک آمده ام و پاک باید بروم

آخر که شوم هلاک باید بروم

من منکر راز آفرینش نشوم

خاک آمده ام و خاک باید بروم

 

برای دیدن بقیه عکسها برید ادامه مطلب فقط خواهش میکنم نظر یادتون نره


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:34  توسط حاج وحید   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:45  توسط حاج وحید   | 

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !

ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟

-         نجاتم بده خدای من!

- آيا به من ايمان داري؟

- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام

- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!

كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع.

گفت: خدايا نمي‌توانم.

خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟

كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:9  توسط حاج وحید   | 

سلام دوستان و عزیزان گلم

دیروز و امروز من بهترین خبر زندگیم یعنی سفر به خانه خدا رو شنیدم خدا کنه هر کی آرزو داره که به خونه خدا چند روزی مهمون باشه به آرزوش برسونه فقط دوستای گلم به همون خونه خدا که اگه قسمت بشه و برم یک کمی همت میخواد با یکم دل صاف و ساده فقط همین . بخدا  با یک دل پاک و با دو رکعت نماز عشق میشه از خدا همه چی خواست حالا اعتقاد من این هست و به این هم اعتقاد دارم که اگه از خدا چیزی خواستی و اون به تو نداد مطمئن باش چیزه بهتر از اون میخواد بهت بده یا حتما مصلحتی تو اون چیزی که میخواستی بوده است

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:18  توسط حاج وحید   | 

لیلی و مجنون
بی شک بارها نام لیلی مجنون را شنیده ومی خواهید بدانید داستان دلدادگی این دو چیست که اینقدر بر سر زبان هاست وحتی ضرب المثل کوی وبرزن شده است . می خواهم خیلی خلاصه داستان را بیان کنم هر چند شما دوستان عزیز استاد مایید . امیدوارم طوری بیان کنم که در اخر معلوم شود لیلی زن بود یا مرد!
لیلی ومجنون نام یکی از منظومه های نظا می گنجوی شاعر بزرگ ایران است .
لیلی دختری زیبا از قبیله عامریان بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب . نام اصلی او قیس بود و بعد از آشنایی با لیلی او را مجنون یعنی دیوانه خواندند چرا که او دیوانه بار دور کوه نجد که قبیله لیلی در آنجا بود طواف می کرد. قیس با لیلی در راه مکتب آشنا شد و این دو شیفته یکدیگر شدند. ابتدا عشقشان مخفی بود اما از آنجا که قصه دل را نمی توان مخفی نگاه داشت ،رسوای عالم شدند قصه دلدادگی ان دو به همه جا رسید .
پدر لیلی مردی بود مشهور و ثروتمند و چون بعضی از(( رجال امروزی!)) حاضر نبود دخترک زیبای خود را به فرد بی سر و پایی چون قیس دهد که تنها سرمایه اش یک دل عاشق بودو بس .
پدر مجنون به خواستگاری لیلی رفت اما نه تنها پدر لیلی بلکه همه قبیله عامریان با این وصلت مخالفت کردند
مجنون چون جواب رد شنید زاری ها و گریه ها کرد ولی دست بردار نبود قبیله لیلی قصد آزار او را کردند و او گریخت .مجنون حتی شخصی به نام نوفل را به خواستگاری لیلی فرستاد اما سودی نداشت . بعدها لیلی را به مردی از قبیله بنی اسد دادند البته بر خلاف میل لیلی، نام این مرد ابن سلام بود عروسی مفصلی بر گزار شد پدر لیلی از خوشحالی سکه های زیادی بین حاضران تقسیم کرد در اولین شب زفاف ابن سلام سیلی محکمی از لیلی نوش جان کرد .
مردی خبر این ازدواج را به مجنون رسانید و خود بهتر میدانید در ان موقع چه حالی به مجنون عاشق و بی دل دست داد ، غم مرگ پدر نیز پس از چندی به آن اضافه شد . لیلی نیز دل خوشی از ابن سلام نداشت و به زور با او سر می کرد تا اینکه ابن سلام بیمار شد وپس از مدتی جان سپرد و لیلی در مرگ جان سوز او به سوگ نشست!! . این خبر را به مجنون رساندند ، مجنون دو تا پا داشت دو تای دیگر هم غرض گرفت و به دیدار لیلی شتافت شاید می خواست شریک غم لیلی پدرش باشد !
سرتان را درد نیاورم این دو مدتی در کنار هم بودند واز عشق هم بهره ها بردند ولی افسوس که دیری نپایید که چراغ عمر لیلی زیبا روی خاموش شد و مجنون تنهای تنها شد . قبر لیلی را از مجنون مخفی ساختند ولی مجنوناز خدا خواست او را به لیلی برساند و گفت اینقدر می گردم واینقدر خاکها را می بویم تا بوی لیلی را حس کنم و چنین کرد تا قبر دلداده خود را یافت . مجنون بر سر قبر لیلی انچنان گریه و زاری کرد تا به او پیوست و او را در کنار لیلی دفن کردند و این دو دلداده عاشق بار دیگر در کنار هم آرمیدند .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:7  توسط حاج وحید   | 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:9  توسط حاج وحید   | 

یک سری از عکسهای عاشقانه دیگه هم برای خودم و هم برای اونهایی که عاشقند و پای عشق خودشون برای همیشه میمونند حتی اگه از عشق خودشون بی وفایی ببیند در ضمن برای مشاهده عکسه ادامه مطلب رو بزنید و خواهشا نظر یادتون نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:57  توسط حاج وحید   | 

از قدیم گفتند بهشت زیر پای مادران است باور نمیکنید عکس رو در ادامه مطلب ببینید

فقط نظر یادتون نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 21:20  توسط حاج وحید   | 

اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ‌وقت تمام نخواهد شد.

خطوط هوایی آمریکا با کم کردن فقط یک زیتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جویی کند.

ملت آمریکا بطور میانگین روزانه 73000 متر مربع پیتزا می‌خورند.

چشم‌های شترمرغ از مغزش بزرگتر است.

بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد میشوند. کشکک‌ها در سن 2 تا 6 سالگی ظاهر می‌شوند.

کوبیدن سر به دیوار 150 کالری در ساعت مصرف می‌کند.

پروانه‌ها با پاهایشان می‌چشند.

گربه‌‌ها می‌توانند بیش از یکصد صدا با حنجره خود تولید کنند در حالیکه سگ‌ها کمتر از 10 تا!

ادرار گربه زیر نور سیاه می‌درخشد.


تعداد چینی‌هایی که انگلیسی بلدند، از تعداد آمریکایی‌هایی که انگلیسی بلدند، بیشتر است!!

دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطی که طرفین خون خود را بر گردن بگیرند.

فیل‌ها تنها حیواناتی هستند که نمی‌توانند بپرند.

هر بار که یک تمبر را میلیسید 10/1 کالری انرژی مصرف می‌کنید.


فورییه 1865 تنها زمانی بود که ماه کامل نشد.

کوتاهترین جمله کامل در زبان انگلیسی
I am
است.

بقیه در ادامه مطلب فقط نظر یادتون نره

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:37  توسط حاج وحید   | 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم

رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

کیست آن گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می کند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

به یکی عربده مستانه به هم درشکنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

  برین ادامه مطلب هم یک سری بزنین فکر کنم ضرری نداشته باشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 13:43  توسط حاج وحید   | 

 

يك زن چيزي جز شوهرش نمي خواهد ولي وقتي كه به او رسيد همه چيز

.

ميخواهد.

.

.
- زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر مي گويند تا در

.

حفظ آن شريك باشند.( فئودور داستايوسكي )

.

.
- زنها مثل ماهي هستند.بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است.

.

( ولتر)

.

.

- زن اگر موافق باشد رحمت الهي است والا بلاي آسماني.( روشني )

.

.
- اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند و زنان گذشته

.

را بخاطر مي آورند.

.

.

- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را

.

ميبيند.عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.( گرابه )

.

.
- زنهايي كه سر پيري مقدس و مؤمن ميشوند چيزي را به خدا تقديم مي كنند كه

.

از بخشيدن آن به شيطان شرم دارند.

.

.
- زبان زن به منزله شمشير اوست.هميشه آن را بكار ميبرند تا زنگ نزند

.
- چنين است طبيعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داري و چو دوستش نداري

.

دوستت دارد. (ميگوئل بوفلر )

.

.
- شاهراه موفقيت پر است از زنهايي كه شوهران خويش را به پيش ميبرند. (توماس
دوار )
.

.

- زنها پنجاه برابر بيشتر به ازدواج اهميت ميدهند تا به منصب وزارت.

.

.
- زن گردنبند است.دقت كن چه چيزي را به گردن ميآويزي. (امام جعفر صاذق)

.


- مردان آفريننده كارهاي بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان. (رومن رولان)

.


- دو چيز را دوست دارم و نميخواهم آني از آن منفك شوم.زن و عطر را. (حضرت

.

محمد (ص))

.

.
- زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري بدان

.

كه درون آنها جاي گرفتهاي. (رو شفوكو)

 .

.
- من زني را كه از خانه براي شكايت از شوهرش بيرون ميآيد دشمن دارم (حضرت

.

محمد (ص))

.

.
- آسياب و ساعت و زن هميشه نيازمند تعمير هستند. (پروربس )

.

.
- نه گفتن زن به معني پاسخ منفي نيست. (اس - پي - سيدني )

.

.
- زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان مي كنند.اما مردان بهتر از زنان اميال خود را

.

كنترل مي كنند. (ريچارد استل )

.

.
- به قول قديمي ها : زن بلاست ولي هيچ خونه اي بي بلا نباشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:7  توسط حاج وحید   |